از کجا شروع کنم ؟ خودمم نمیدونم چی بگم . از کجا بگم . از اون موقعها بود که نوشتنم نمیومد . اما امروز دیگه گفتم باید بنویسم . چند تا پستم تو ذهنم مرور کردم که بنویسم اما هی نمیشد . اینترنت هم که هی قطع و وصل میشه و اعصاب نمیزاره واسه آدم .
تعطیلی های هفته پیش هم به عزاداری گذشت هم مهمونی و هم سفر . نذری مامانم به خوبی و خوشی برگزار شد . راستش فکر میکنم در توانم نیست تو این حجم زیاد کار کردن . با وجودی که خیلی ناراحت میشم که کلی کار واسه مامانم میمونه اما بازم خیلی سخت میگذره بهم . شبش هم دوستم دعوت کرد خونشون که از خستگی رو پا بند نبودم . اما اونم یه دور همی خوبی بود که از همه بیشتر به بچه ها خوش گذشت . به این نتیجه رسیدم که دو تا پسر وقتی باهم تنها باشن بیشتر سازش دارن تا دو تا دختر با هم یا دختر با پسر . پسرک با پسر صابخونه میونشون عالی بود . اما وقتی دختر یکی از مهمونا میرفت قاطیشون کار بالا میگرفت . البته نمیدونم چرا که دخترک بنده خدا گریش در میومد .
صبح روز بعدش هم راه افتادیم ولایت همسر جان . ظهر رسیدیم و ناهار خوردیم و یکم خوابیدیم . بعدش هم پسرک رو گذاشتیم پیش مادر بزرگش و رفتیم ددر خرید . راستش خیلی وقت بود تنهایی با جنتلمن با هم بیرون نرفته بودیم. هرجا اراده میکردم وای میستاد و خرید میکردیم و دوباره . خوبی شهرای کوچیک اینه که میتونی همه خریدی که داری تو مدت کوتاهی انجام بدی و خیلی هم خسته نشی . اما وقتی برگشتیم پسرک اوقاتش تلخ بود .
جمعه هم بعد ناهار برگشتیم تهران . حس کردم پسرک یکم سرماخورده . دیروز صبح هم شکم به یقین تبدیل شد و بینی پسرک من شد شیر آب هرز . دیگه آبمیوه و آش شلغم و تقویتی رو بستم به جونش . به نظر گلو درد نداره الحمدلله هم تب نداره . امیدوارم یه سرماخوردگی ساده باشه .
هرچی پارسال پیرارسال پسرک بد غذا بود حالا شیک شده . یه ریز از من کباب میخواد . کباب ها . نه الکی و گول زنکی . یا جوجه میل داره یا چنجه . خلاصه گرفتار شدیم .
دیروز میخواستم یه پست بزارم ازتون بپرسم تا حالا تجربه اینو داشتین که بچتون فحش بده . دیگه راستش عاجز شده بودم . بعد جمعه ای تو راه برگشت یه دفه به ذهنم رسید که پسرک وقتی کوچیک تر بود جنتلمن خیلی بغلش میکرد بوسش میکرد قربون صدقش میرفت . حتی یه جمله های مخصوص به خودش رو داشت . اما یه مدتیه که دیگه نمیگه . بهش گفتم و اونم خودش تصدیق کرد و بعدشم گفت از بس که حرف بد میزنه از دستش ناراحتم . تازه بگم جلوی باباش اون بدا رو نمیگه . در حد اینکه بگه دیوونه . بی ادب و این داستانا . اون اصل کاریها مال وقتیه که باباش نیست .
هیچی خلاصه دیروز عصری رفتم خونه و دیدم که پسرک سرما خوردس . دیگه گرفتم تو بغلم و هی قربون صدقش رفتم و هی بوسش کردم هی باهاش حرف زدم و خلاصه کلی مهربون شدم . آقا دیگه از دیشب یک کلام هم حرف بد نزد. نزد که نزد . هیچی . پسرکم شیطون شده . ما هم کم حوصله سرش داد میزنیم . خب واکنش بچه به داد لابد همینه دیگه . حرفای بد هم که الا ماشالله تو دهن همه هست . بچه هم که هزار الله اکبر باهوش . نمیزاره این حرف از دهنت بیاد بیرون . فوری تحویلت میده که دهنت وا میمونه . اینه که اگه با یه بچه ی بی تربیت مواجه شدین یکم بهش بیشتر توجه کنین . احتمالا جواب بده