پانصد و سی ام :

آدما میتونن تو زندگیشون خیلی وقیح باشن . بعد ته دلشونم با خودشون فکر کنند که خیلی با حالن . حق به جانب خودشونه . دلم میخواد زنگ بزنم به یکی که میدونم حق و به جانب من بده اما بازم نه . کلورو دیاپوکساید خوردم تا آروم باشم . اینجوری بهتره . این پوکساید چقدر خوبه . چقدر آروم ترم .

خستم . یکم مریضم . حال خوشی ندارم . مراسم عید اول هم تموم شد و دیشب برگشتم خونه . پسرک هم خوبه . سر فرصت میام و مینویسم

پانصد و بیست و نهم :

صبح روز چهارشنبه دختر همسایه بغلی که قرار بوده براش سیگار بخره میره سیگار رو میخره بهش تحویل میده . اما اونروز بر خلاف هر روز که میزاشته پولش رو بعدا حساب میکرده گفته که صبر کن بزار پولش رو بدم . وقتی دخترک میگه که نه مامانی باشه بعدا میگه نه . صبر کن دلم شور میزنه . بعدشم با بسته سیگار میره خونه اونا سیگارش رو میکشه یکم حرف میزنه و میخنده و بر میگرده . ساعت ۱۲ که شوهر مریض احوالش از خواب بلند میشه میره کمکش دستش رو میگیره . صبحونش رو میده و دوباره میبرتش تو اتاق قرصاش رو میده و میخوابونتش . ناهارش رو آماده میکنه . ساعت ۱ زنگ میزنه به نوش که همون روز تولدش بوده . اما کسی جواب نمیده و پیغام میزاره رو پیغامگیر که : سلاااااااااااااااام عزیزمممممممممممم . ....... جان تولدت مبارک . ایشالله صد و بیست سال زندگی باشی و امسال برات سال خیلی خوبی باشه . زنگ زدم از طرف خودم و بابا ..... تبریک بهت بگم . مثل همیشه . حتی از پشت تلفن هم میتونستی حدس بزنی که داره میخنده و لبخند به لبشه . بعدش انگار میره سر نماز . اما بعدش در حالی که داشته میرفته به سمت آشپزخونه میخوره زمین . یه دمپایی پاش بوده یکی نبوده . صورتش کبود بود . شوهرش انگار دوسه ساعت بعد خودش میگه ۴ به بعد از خواب پا میشه میگه چرا اینجا خوابیدی ؟ و میره یه پتو هم میکشه روش .  دوباره میخوابه حدودای ۵ یا ۵.۵ بیدار میشه گرسنه . صداش میکنه . جوابی نمیاد . میره بالاسرش . جوابی نمیشنوه . میره همسایه ها رو صدا میکنه و میان می بینن که کار تمومه .

با سبزیهایی که خودش سرخ کرده بود قرمه سبزی درست میکنن . با مرغایی که خریده بود غذا درست میکنن . با چایی هایی که خودش مخلوط کرده بود چایی میدن . با کاهو ها و گوجه هایی که خودش خریده شسته بود سالاد درست میکنن و همه چی یه جور باور نکردنی و سوزناکی بود . بعد از یه هفته باورش برای من یکی سخته چه برسه به بچه هاش . به شوهرش و به نوه هاش .

اون پیام تبریک تولد دست به دست میگشت و همه گریه میکردن . چه پایانی آدم باید داشته باشه . یه پایان با یه پیام شیرین و دلنشین .

کامنتا رو هنوز تایید نکردم . در اولین فرصت . منو شرمنده خودتون کردید .

قرار بود امروز بریم مشهد که جنتلمن رفت و من و پسرک موندیم برای مراسم شب هفت و عید روز یکشنبه . کلی دیشب بهش غر زدم اذیتش کردم . الانم عذاب وجدان دارم

پانصد و بیست و هشتم : خاکسپاری

داستان زندگی خاله من دیروز به پایان رسید . وقتی بعد از ۴۰ سال در جوار مادرش به  خاک سپرده شد .

خاله من یه زن ۷۲ ساله بود . شاید شنیدنش باعث بشه تو دلتون بگید اینکه خیلی خوب بوده انقدر ناراحتی نداره . اما وقتی یه زن مهربون به معنای واقعی کلمه از بینتون بره شاید اینجوری فکر نکنید . زنی که یکی از غریبه ها که میشناختش میگفت باید صد سال دیگه بگذره تا یه همچین زنی دوباره به دنیا بیاد .

تشییع جنازه دیروز وقتی که پسرشم که سالها از غم فراقش در خارج از کشور گریه میکرد برگشت انجام شد . مادربزرگ مرحوم من ۴۰ سال پیش در سال ۵۲ فوت کرد . در قطعه ۵ بهشت زهرا به خاک سپرده شد . فکر کنم حدودا ۵۰ سالش بوده که بر اثر بیماری حادی از دنیارفته . رماتیسم شدید هم داشته که استخوناش هم متورم بود . مامان من علاقه خاصی به مادرش داشت . یه جورایی عاشقش بود . همیشه ازش تعریف میکنه دوستش داره و خیرات میکنه . یه بارم یادمه خوابی رو که راجع بهش دیده بودم اینجا نوشتم . بالطبع این علاقه در منم بوده و هست . منم گاهی براش خیرات میکنم سرخاکش میرم خلاصه که مادربزرگی رو که نزدیک به هفت سال قبل از به دنیا اومدن من مرده و هیچ وقت ندیدمش رو خیلی دوست دارم

دیروز اصرار داشتم که بریم و با اتوبوس از دم در خونه خالم برسیم به بهشت زهرا . اما ترافیک صبح شنبه باعث شد که منصرف بشیم و از دم در خونه خودمون رفتیم بهشت زهرا . اصرار دیگه ای هم داشتم این بود که بریم غسال خونه میخواستم حتما اونجا باشم و برای اولین بار شستن یه مرده رو ببینم . اصلا قصدمون رفتن به سر خاک نبود . اما قطعه ۵ درست سر راه غسالخونس . داشتیم که رد میشدیم پسر داییم رو دیدیم با داییام . پسرای متوفی باید رضایت میدادن که روی قبر مادرشون کسی دفن بشه . قبر کن مشغول بود . پسرداییم برامون دست تکون داد و جنتلمن هم نگه داشت . رفتیم و دیدیم که دارن قبر مادربزرگم رو میکنن . کندن خیلی طول کشید به اندازه یه قبر دو طبقه کندن . فکر کردم شاید استخونها پودر شدن که دیگه نمیرسن به چیزی . اما قبرکن گفت که قدیم اینجا بیابون بوده به خاطر همین خیلی عمیق دفن میکردن که سگ و گرگ نیان قبررو بکنن و مرده رو بخورن . انقدر کند که رسید به سنگ لحد . یه پارچه هم اونجا بود که قرار بود استخونای مرده رو بزارن توش . از پا شروع کردن سنگ لحد رو برداشتن .دونه دونه دونه . واااااااااای بچه ها نمیدونید چه  صحنه ای بود . اسکلت کامل و سالم یه آدم . فقط کمی سیاه بود . همین . همه استخونا . سر . پا . ستون فقرات . حتی زانوهای متورم از رماتیسم همونطور باقی مونده بود . انقدر سالم بود که گور کن استخوانها را توی کیسه نکرد . کمی خاک ریخت رویش و بعد دورباره سنگ لحد چید و خاله ام نه در جای مادرش که بالای سرش قرار گرفت . صحنه عجیبی بود . اینکه یکی از اجداد خودتو ببینی . اونم این  . مادر بزرگ .

در هر صورت مراسم انجام شد . به غسالخونه هم رسیدم . صحنه های دلخراشی برامون بود . اما این واقعیتیه که روزی سراغ ما هم خواهد اومد . داغ این خاله برای همه خیلی سخت بود . ممنونم از دلگرمیا و کامنتای تسلیتتون .

این پست یکشنبه نوشته شده

پانصد و بیست و هفتم : مرگ

دیشب برای اولین بار وارد آشپزخونه ای شدم که صاحبش خانومش مالکش تا چند ساعت قبل اونجا بود آخرین شیر زندگیش رو گرم کرده بود و هنوز ظرفش رو نشسته بود آخرین سیگاراش رو کنار پنجره آشپزخونه کشیده بود و فیلترش  رو انداخته بود تو جاسیگاری آخرین چایی همسرش رو داده بود و لیوانای کثیفش اونجا بود و همه چی از نشونه های آخرین بودنش بود . هیچ نشونه ای از مردن نبود . حتی ظرف به درد بخور پنیر رو شسته بود تا بعدا استفاده کنه . همه چیز از نشونه های زندگی بود . یخچال فریزر همیشه پرش مثل همیشه پر بود از بسته های مواد غذایی مثل همیشه مرتب . هیچ خبری از مردن نبود . هیچ خبری از مرگ نبود . اما مرگ اومده بود . همه منتظر مردن همسرش بودن اما نمیدونم چرا . همه شوکه بودن . تا چند ساعت قبل سالم بوده . ناهار همسرش رو داده نمازش رو خونده بوده انگار . راه میوفته بره به سمت آشپز خونه که تو راه اتاق خواب تا آشپزخونه میوفته . همسرش که به خاطر داروهای خواب آوری که میخورده خواب بوده اما وقتی بیدار میشه و میبینه که زنش افتاده همسایه ها رو خبر میکنه اورژآنس زنگ میزنن و گواهی فوت رو تحویل میگیرن . کار تموم شده بود . ساعت ۷ شب که گواهی فوت صادر میشه نوشتن که هفت ساعت از زمان فوت میگذره . شاید احتمالا دقیق نبوده باشه اما حتما بیشتر از ۵ ساعت خاله من مرده رو زمین افتاده بوده .

نمیدونم چطوری جون داده سخت بوده یا نه اما خیلی مظلومانه رفت . مثل زندگیش که مظلومانه بود .

همه گریه میکردن .  تا حتی بابای من . وارد خونه که شدم با جنازه پوشیده شده که مواجه شدم زار زدم . قبلش کرخت شده بودم . نمیتونستم گریه کنم . باورم نمیشد . اما وقتی وارد خونه شدم وقتی جنازه رو دیدم وقتی زار زدن های دختراش رو دیدم کنترلم از دستم خارج شد . کمکم کردن که بشینم . بهم آب قند دادن . اما بعد پاشدم . میخواستم همه چی خوب پیش بره . شمع روشن کردم . خرما چیدم . چایی گذاشتم . اما هنوزم باورم نمیشه . خیلی سخته . خاله مهربون و دست و دل بازم برای همیشه از این دنیا رفت .

برای شادی روحش اگه دوست داشتین یه صلوات یا یه فاتحه . منو شرمنده خودتون میکنید 

پانصد و بیست و ششم : خواستگاری

پریشب برای اولین بار تو زندگیم زنگ زدم و از یه بنده خدایی واسه یه بنده خدای دیگه خواستگاری کردم . از روز قبلش که این مسئولیت به من واگذار شده بود انقدر استرس داشتم که وقتی بار اول شمارش رو گرفتم تا بخواد زنگ بخوره دستم و گوشی میلرزید . داماد مربوطه هم تمام روز رو یا پیام داد یا زنگ زد که بدترم کرد . شانس اوردم بر نداشت یعنی در دسترس نبود . خلاصه یه ساعت بعد گوشی رو برداشت . از اونجایی که رو در بایستی باهاش دارم یکم به تعارفات معمول گذشت . بعد موضوع رو مطرح کردم . با وجودی که از قبل یه اشاره ای به این موضوع شده بود و کمی مطلع بود اما خودش رو زد به اون راه و کار منو سخت کرد . وقتی کاملا توضیح دادم انگار که فقط منتظر توضیح و تفصیل من بود خیلی رک و پوست کنده گفت نه . اصلا . حتی لازم نیست دیگه با من تماس بگیری و فکر کنی که من به فکر کردن نیاز دارم . نه میخوام همین الان جوابتو بدم که دیگه لازم نباشه زنگ بزنی . من نمیخوام با فامیل ازدواج کنم . یعنی اگه ..... فامیل نبود بهش فکر میکردم اما چون فامیله نه . اصلا . نمیخوام . من هی میگفتم . اوهوم . درسته . اوهوم . بله . بعد بنده خدا زد به صحرای کربلا که آره قبلان ها که شما هنوز فامیل نبودی با ما ما انقدر با هم رفت و آمد میکردیم . خیلی زیاد . همش خونه هم بودیم . ولی حالا نه . انگار که من الان باید حسرت بخورم که دیگه با این بنده خدا ها رفت و آمد نداریم . .  هیچی خلاصه یه نه بی حرف گرفتیم جوری که آخرش گفتم خب باشه هرجور راحتی کار نداری خدافظ و قطع کردم .

بعدشم به داماد بالقوه زنگ زدیم که آقا هیچی به هیچی . یکم خندید و مسخره کرد و آخرشم گفت چه بهتر . شدت علاقه رو که دارید . البته چون از دلش خبر دارم مطمئنم که بابت نه شنیدن واقعا ناراحت که نیست بلکه خوشحالم هست ولی فقط از این ناراحته که اصلا چرا مطرح کرده .

این هوا هم داستانی شده ها . نه برفی نه بارونی نه هیچی . فقط ابری و سرده که دلت میخواد از خونه بیرون نیای .

پسرک هم اوضاع احوالش خوبه . بهتره . در فکر جشن تولدشم که چه جوری بگیرم . کیا رو دعوت کنم . اصلا بگیرم یا نگیرم . در این حد برنامه دارم من الان .

پانصد و بیست و پنجم : پسرک من

از کجا شروع کنم ؟ خودمم نمیدونم چی بگم . از کجا بگم . از اون موقعها بود که نوشتنم نمیومد . اما امروز دیگه گفتم باید بنویسم . چند تا پستم تو ذهنم مرور کردم که بنویسم اما هی نمیشد . اینترنت هم که هی قطع و وصل میشه و اعصاب نمیزاره واسه آدم .

تعطیلی های هفته پیش هم به عزاداری گذشت هم مهمونی و هم سفر . نذری مامانم به خوبی و خوشی برگزار شد . راستش فکر میکنم در توانم نیست تو این حجم زیاد کار کردن . با وجودی که خیلی ناراحت میشم که کلی کار واسه مامانم میمونه اما بازم خیلی سخت میگذره بهم . شبش هم دوستم دعوت کرد خونشون که از خستگی رو پا بند نبودم . اما اونم یه دور همی خوبی بود که از همه بیشتر به بچه ها خوش گذشت . به این نتیجه رسیدم که دو تا پسر وقتی باهم تنها باشن بیشتر سازش دارن تا دو تا دختر با هم یا دختر با پسر . پسرک با پسر صابخونه میونشون عالی بود . اما وقتی دختر یکی از مهمونا میرفت قاطیشون کار بالا میگرفت . البته نمیدونم چرا که دخترک بنده خدا گریش در میومد .

صبح روز بعدش هم راه افتادیم ولایت همسر جان . ظهر رسیدیم و ناهار خوردیم و یکم خوابیدیم . بعدش هم پسرک رو گذاشتیم پیش مادر بزرگش و رفتیم ددر خرید . راستش خیلی وقت بود تنهایی با جنتلمن با هم بیرون نرفته بودیم. هرجا اراده میکردم وای میستاد و خرید میکردیم و دوباره . خوبی شهرای کوچیک اینه که میتونی همه خریدی که داری تو مدت کوتاهی انجام بدی و خیلی هم خسته نشی . اما وقتی برگشتیم پسرک اوقاتش تلخ بود .

جمعه هم بعد ناهار برگشتیم تهران . حس کردم پسرک یکم سرماخورده . دیروز صبح هم شکم به یقین تبدیل شد و بینی پسرک من شد شیر آب هرز . دیگه آبمیوه و آش شلغم و تقویتی رو بستم به جونش . به نظر گلو درد نداره الحمدلله هم تب نداره . امیدوارم یه سرماخوردگی ساده باشه .

هرچی پارسال پیرارسال پسرک بد غذا بود حالا شیک شده . یه ریز از من کباب میخواد . کباب ها . نه الکی و گول زنکی . یا جوجه میل داره یا  چنجه . خلاصه گرفتار شدیم .  

دیروز میخواستم یه پست بزارم ازتون بپرسم تا حالا تجربه اینو داشتین که بچتون فحش بده . دیگه راستش عاجز شده بودم . بعد جمعه ای تو راه برگشت یه دفه به ذهنم رسید که پسرک وقتی کوچیک تر بود جنتلمن خیلی بغلش میکرد بوسش میکرد قربون صدقش میرفت . حتی یه جمله های مخصوص به خودش رو داشت . اما یه مدتیه که دیگه نمیگه . بهش گفتم و اونم خودش تصدیق کرد و بعدشم گفت از بس که حرف بد میزنه از دستش ناراحتم . تازه بگم جلوی باباش اون بدا رو نمیگه . در حد اینکه بگه دیوونه . بی ادب و این داستانا . اون اصل کاریها مال وقتیه که باباش نیست .

هیچی خلاصه دیروز عصری رفتم خونه و دیدم که پسرک سرما خوردس . دیگه گرفتم تو بغلم و هی قربون صدقش رفتم و هی بوسش کردم هی باهاش حرف زدم و خلاصه کلی مهربون شدم . آقا دیگه از دیشب یک کلام هم حرف بد نزد. نزد که نزد . هیچی . پسرکم شیطون شده . ما هم کم حوصله سرش داد میزنیم . خب واکنش بچه به  داد لابد همینه دیگه . حرفای بد هم که الا ماشالله تو دهن همه هست . بچه هم که هزار الله اکبر باهوش . نمیزاره این حرف از دهنت بیاد بیرون . فوری تحویلت میده که دهنت وا میمونه . اینه که اگه با یه بچه ی بی تربیت مواجه شدین یکم بهش بیشتر توجه کنین . احتمالا جواب بده

پانصد و بیست و چهارم: از همه جا

روزای سخت ممکنه هنوز ادامه داشته باشه اما من یکی آدمش نیستم . من آدم یه سره دپرس و افسرده وغمگین نیستم . نمیتونم باشم . نمیتونم . واقعیتش چیزای خوب زندگی من خیلی زیاده . خیلی زیاد تر از اونچه فکرش رو میکنم اما خب منم آدمم . گاهی هم نمیشه همش به خوبی هاش نگاه کنم

پسرک ما به شدت شیطون شده . یعنی یه چیز عجیب غریبی . حرف بدم میزنه . ولی نه اینکه من بگم ها بقیه هم میگن که انقدر با مزه است که نمیشه بهش نخندید . البته جلوی من و باباش مدتی هست که دیگه نمیگه و ما رو محروم کرده  از ترس اینکه فلفل میریزیم تو دهنش . اما بقیه رو نه . اصلا شنیدم که میان بهش میگن به ما بگو ....سگ . دیگه تربیت بچه دست خود آدم نباشه این میشه دیگه . اما شیطنتش دیگه واسه خودش عالمی شده . دیروز به اندازه یک ساعت تمام از سرو کول من میرفت . یه کارایی میکنه که هم دلت میخواد بغلش کنی و بچلونیش هم دلت میخواد بزنیش .

تولد پسرک هم نزدیکه . گاهی میاد ازم میپرسه برام تولد میگیری ؟ اما خودمم نمیدونم که آخر براش تولد میگیرم یا نه . یعنی یه تولد درست و حسابی .  یک ماه پیش یکی از دوستام تو شهرشون واسه دخترش که هم سن پسر منه تولد گرفته بود که میگفت پوستم رو کند بچه از بس که واسه بادکنکا واسه کادو ها واسه عکس گرفتن و واسه خیلی چیزای دیگه گریه کرد . اینه که فعلا از فکرش در اومدم واسه تولد مفصل .

راستی واسه بفرمایید شام جدید خیلی خوشحالم . همونطور که میدونید من عاشق غذا و غذا درست کردنم اینم میشه برنامه مورد علاقم . فقط برنده این هفته خیلی بد جنس بود اصلا حقش نبود برنده باشه .

هفته پیش رفتیم هایپر رفتم داشتم تو قسمت نوناش میگشتم که چشمم خورد به کیک کشمشی مورد علاقم . اومدم یه یکیش رو بردارم که زده بود ۶ تومن . یه ذره کیک بود . حرصم گرفتا . نخریدم . فرداش اومدم از تو اینترنت یه دستور از اینجا پیدا کردم و درست کنم . همینجا از مدیر وبلاگ بابت وبلاگ خوبش تشکر میکنم دستور فوق العاده ساده و خوشمزه ای بود . کیکش عالی در اومد . حساب کردم ۲ تومنم نشد پول موادش تازه مال من خیلی هم بزرگتر بود .

پنجشنبه جمعه خوبی داشته باشید . امیدوارم همسرتون مثل مال من سرما خورده از نوع آنفولانزایی نباشه که احتمالا خیلی جالب در نمیاد .

 

 

پانصد و بیست و سوم : شب یلدا خاک گرفته

یکشنبه ای عنوان پست رو که نوشتم دستم خورد و سیو شد و ثبت شد . اما بعدش که باز نوشتم و فرستادم واسه ثبت گویا ثبت نشده . تا آخر وقت هم انقدر اینترنت قطع و وصل شد که نفهمیدم تا امروز . البته نمیتونم به تفصیل یکشنبه ای بنویسم اما خب حالا اینم یه گوشه ایش

شنبه ای بعد از اینکه رئیسمون لطف کردن و یک ساعت به ما مرخصی دادند بلافاصله از اداره زدم بیرون و  با توجه به اینکه پنجشنبه جمعه ی مسخره ای رو گذرونده بودم معطل نکردم و بعد از کلی مشورت در مورد مهمون شب یلدا قرعه به نام یکی از دوستان جنتلمن افتاد و همون موقع زنگ زدیم و دعوتشون کردیم و اونا هم بلافاصله پذیرفتن و این شد که ما هم شب یلدا مهمون دار شدیم . البته جلوترش مامانم اینا رو دعوت کردم که قبول نکردن بیان و اونا هم به ما نگفتن بیاین و این شد که تصمیم بر این شد .

شب خوبی بود . با وجود خستگی خوشحال بودم که مهمون دعوت کردم . این شب تنهایی هیچ رقمه مزه نداره .

دیروز هم داداش بزرگه ما نذری داشت و ما هم هم شب قبلش و هم همون روزش یه نیمچه کمکی کردیم . البته هنوز کلی دیگ باقی مونده که بنده شرمنده همه دوستانم . چون در توانم نیست .