پریشب برای اولین بار تو زندگیم زنگ زدم و از یه بنده خدایی واسه یه بنده خدای دیگه خواستگاری کردم . از روز قبلش که این مسئولیت به من واگذار شده بود انقدر استرس داشتم که وقتی بار اول شمارش رو گرفتم تا بخواد زنگ بخوره دستم و گوشی میلرزید . داماد مربوطه هم تمام روز رو یا پیام داد یا زنگ زد که بدترم کرد . شانس اوردم بر نداشت یعنی در دسترس نبود . خلاصه یه ساعت بعد گوشی رو برداشت . از اونجایی که رو در بایستی باهاش دارم یکم به تعارفات معمول گذشت . بعد موضوع رو مطرح کردم . با وجودی که از قبل یه اشاره ای به این موضوع شده بود و کمی مطلع بود اما خودش رو زد به اون راه و کار منو سخت کرد . وقتی کاملا توضیح دادم انگار که فقط منتظر توضیح و تفصیل من بود خیلی رک و پوست کنده گفت نه . اصلا . حتی لازم نیست دیگه با من تماس بگیری و فکر کنی که من به فکر کردن نیاز دارم . نه میخوام همین الان جوابتو بدم که دیگه لازم نباشه زنگ بزنی . من نمیخوام با فامیل ازدواج کنم . یعنی اگه ..... فامیل نبود بهش فکر میکردم اما چون فامیله نه . اصلا . نمیخوام . من هی میگفتم . اوهوم . درسته . اوهوم . بله . بعد بنده خدا زد به صحرای کربلا که آره قبلان ها که شما هنوز فامیل نبودی با ما ما انقدر با هم رفت و آمد میکردیم . خیلی زیاد . همش خونه هم بودیم . ولی حالا نه . انگار که من الان باید حسرت بخورم که دیگه با این بنده خدا ها رفت و آمد نداریم . .  هیچی خلاصه یه نه بی حرف گرفتیم جوری که آخرش گفتم خب باشه هرجور راحتی کار نداری خدافظ و قطع کردم .

بعدشم به داماد بالقوه زنگ زدیم که آقا هیچی به هیچی . یکم خندید و مسخره کرد و آخرشم گفت چه بهتر . شدت علاقه رو که دارید . البته چون از دلش خبر دارم مطمئنم که بابت نه شنیدن واقعا ناراحت که نیست بلکه خوشحالم هست ولی فقط از این ناراحته که اصلا چرا مطرح کرده .

این هوا هم داستانی شده ها . نه برفی نه بارونی نه هیچی . فقط ابری و سرده که دلت میخواد از خونه بیرون نیای .

پسرک هم اوضاع احوالش خوبه . بهتره . در فکر جشن تولدشم که چه جوری بگیرم . کیا رو دعوت کنم . اصلا بگیرم یا نگیرم . در این حد برنامه دارم من الان .