چهار صدو هفتاد و ششم : سفر

بعد از ظهره و دارم بر میگردم . تو یه مسیر خلوت سلانه سلانه تو سایه راه میرم و فکر میکنم : میتونم این پولو بدم و کابینتا رو عوض کنم . اونجوری که میخوام . با یه میز و صندلی که قبلا تو یافت آباد دیدم . یا نه پرده هامو . اون قسمت اضافه و چوب پرده شیک . تازه یه مقداریش هم میمونه . پسرک رو هم تنها نمیزارم . حرفای مامانمم بد جوری رو مخمه . سنگدل . حالا واجبه بری مسافرت . اصلا لازم نکرده بری مسافرت . چه خبره . اون دوستت بچش عاصیش کرده میخواد شماهارم ببره . میگم قول دادم . میگه داده باش . فکرشم از سرت بیرون کن . انگار نه انگار که داره با یه زن سی و خورده ای ساله خیر سرش تحصیل کرده ی شوهر دار و مستقل حرف میزنه که دیگه اختیارش دست خودشه . این جور حرف زدن باهاش درست نیست .

اما نه . این پول مال خودمه . درسته که توی ۴ روز به باد میره و دودی هم ازش باقی نمیمونه اما من به خرج کردنش نیاز دارم . اونم تنهایی . بعد از مدتها تنهایی . میدونم که پسرکم بهم نیاز داره . اما منم فقط به چند روز استراحت فقط چند روز نیاز دارم . چند روز فقط مال خودم بودن .

بعد از دوبار حرف زدن با مامانم با بدترین لحن ممکن (البته از طرف اون) تصمیم نهاییم رو بهش گفتم . گفتم که میخوام برم و کارامم کردم . خیلی خیلی هیجان دارم . برای اولین بار یه مسافرت تنهایی . یه عالمه سفرنامه خوندم و کلی نت برداشتم برای سفرم . یه سفر سه نفره همراه با دوتا از دوستام . مجردی . پسرک رو که همیشه میسپرم دست خدا اما بعد اون دست جنتلمن و یا علی از تو مدد و میرم که  ۴ روزو تفریح کنم .

پ . ن : روز حرکت ۵ شنبه ۳ مرداد

 

 

چهارصد و هفتادو پنجم : خوابهای من

دو شب پیش خوابای خوبی میدیدم . یعنی در اصل یه خواب بود که توش تمام اتفاقای کوچیکی که باعث ناراحت شدن من شده بود حل شده بود .

مثل انداختن یه پارچه زیر انداز توی ماشین لباس شویی بعد از رفتن به پیک نیک اون هفته و همزمان بلوز شلوارک لی پسرک رو هم باهاش انداختن و رنگی شدن شلوار لی به لی صورتی رنگ همانا و غرغرای جنتلمن همانا . بعد تو خواب دیدم که رنگ شلوارکه درست شده و هیچ مشکلی نیست .

دوباره خواب دیدم که پایه ظرف میوه خوریم که لب پر شده و خیلی بابتش غصه خوردم هم درست شده .

در کمد پسرک که به جای دستگیره یه برگ بود هم که افتاده و مدت مدیدیه که جنتلمن قراره درستش کنه و نمیکنه ردیف شده

کاغذ دیواری اتاقش هم که یه تیکش باز شده اونم درست شده .

گوشه ماشینم که جنتلمن زده بود و یه ذره کنار گلگیرش مالیده شده بود هم صاف شده .

اون گله سره که خیلی دوستش داشتم هم پیدا شده . تراش لوازم آرایشیم هم همینطور .

جالبش اینجا بود که صبح پاشدم خوشحال و خندان به قصد تراشیدن مداد چشمم که دیدم ای بابا اون فقط یه خواب بود و همه چی سرجاشه .

یه خواب بابت حل شدن چیزای کوچولوی زندگیم . کلی بابتش غصه خوردم .

اما دیشب دوباره خواب دیدم که اتفاق بدی برام افتاده . انقدر بد که ترجیح میدم نگم اینجا . اصلا خجالت میکشم که بگم . تو خواب کار بدی کرده بودم .  فکرتون جاهای بد نره ها . ولی خب کار بدی بود . تازه خوشحال و راضی هم بودم . یعنی از اون کار بدا که بعدش کلی کیفش رو میکنی . اما عواقب بدی داشت . از خواب که پاشدم  واقعا نفس عمیقی کشیدم و خدارو شکرکردم .

پ . ن : شلوارکه قسمتهای سنگشورش صورتی شده . اگه پسرک دخترک بود مشکلی نبود . تازه خوشگل هم بود ولی الان واسه پسر بچه خیلی ضایعه . پسرک بلوزای صورتی داره ولی این یکی دیگه خیلی دخترونه شده .

پ . ن ۲ : اونجایی هم که قرار بود بریم هم درست شده و مشکلش حل شده . از بابت پول هم هیچ مشکلی نداره .

 

چهارصد و هفتاد و چهارم : ماه رمضون

ماه رمضونی دیگه نا رو ازم گرفته . چنان بی رمقم که مخم کار نمیکنه . تمام روز رو یا راجع به افطار با همکارم یا مامانم حرف میزنم و یا به افطار فکر میکنم که چی درست کنم چی بخرم چی بخورم و همین . یه وقتا فکر میکنم شاید روزم قبول نباشه انقدر که همش به فکر شکمم .  خدا منه شرمنده رو سیاه رو ببخش دیگه . خب حتما خوردن خیلی مهمه که یه ماه رو تو سال قرار دادی به نخوردن .  حالا شما گمون کنم برات مهم نباشه که من به چی فکر میکنم  

از شانس ما هم ایمیل میاد در حد خفن . یعنی چند تا عکسشو میخواستم اینجا بزارم گفتم یکی مثل من اگه از اینجا رد بشه قطعا غش میکنه . چلو کباب در تیم ملی . استیک در حد بوندسلیگا . قرمه سبزی در حد لالیگا . مرغ سوخاری در حد اعزامی به المپیک . یعنی انقدر این عکسا طبیعی و واقعی به نظر میاد دلت میخواد قاشق چنگالت و از تو کشو در بیاری و بیوفتی به جونش .

چند روز پیشا یه اس مس اومده بود از یه آقای مرجع تقلیدی با این مضمون که روزه دارا در شرایط خاص چنانچه خیلی تشنه بشن آب بخورن اشکال نداره .  شاخی بود که رو سرمون سبز میشد . بماند که وقتی تو اتاق بلند خونده شد سوژه خنده و مسخرمون شد و کلی خندیدیم . اما وقتی عصری رسیدم خونه کم مونده بود به آقای مورد نظر رجوع کنم و برم یکم آب بخورم . ولی خب خوب شد جلوی خودمو گرفتم و ته دلم حس کردم که این یک جوک بی مزه نمیتونه باشه .

افطار که میشه و سیر میشم تو دلم میگم اینکه خیلی خوب بود . روزه چقدر هم خوبه . چقدر سفره افطار با صفاست اما همینکه بعد از سحر از خواب بیدار میشم که برم اداره دور از جون شما بد و بیراهیه که به خودم نثار میکنم که آخه تو که دین و ایمون درست حسابی نداری چرا میگیری . مگه مجبوری . خدا این روزتو با این افکارت قبول نداره اما خب دوباره افطار میشه و آش همان و آش و کاسه همان کاسه

چهارصد و هفتاد و سوم : وایتکس

از سر وقت گذروندم رفتم فروشگاه بغل اداره یه دونه ازین دامستوس ها خریدم . همین یه قلم بود برای همینم پیچیدمش لای پلاستیکی که داده بودن بزارم توش و چون بزرگ بود زیادی لق میخورد .حراستی جلوی اداره یه نگاهی بهش میندازه و میگه به قیافه بی حالت میخوره که روزه باشی اما چرا ساندویچ خریدی ؟ میگم ساندویچ نیست وایتکسه . میگه خودتو میخوای بکشی ؟ میگم نه . دم خونمون ۶۵۰۰ تومنه اینجا ۴۹۰۰ ه . میگه خوش بحال شوهرت .

واقعا که خوش بحالشه شوهر من

چهارصد و هفتاد و دوم : بفرم×ایید شام به سبک ایرانی

یه شب یه نفری به یه نفر دیگه زنگ میزنه میگه شام بیاین خونه ما . بعد اونم میگه باشه یه غذای ساده باشه مثل کوکو . اون یکی هم میگه باشه . بعد اون یکی زنگ میزنه به یکی دیگه و یه خونواده چهار نفری رو هم دعوت میکنه میگه بفرمایید به صرف کوکو . بعد یکی دیگه میگه باشه ولی بچه های من کوکو دوست ندارن  اون یکی میگه باشه واسه شما ماکارونی درست میکنیم . بعد اون یکی به زنش میگه اینجوری شده . زنه هم میگه باشه . میخوای به جای کوکو کتلت درست کنم . اون یکی زیاد کتلت دوست نداره اما قبول میکنه .

زنه ساعت ۵ خسته و مونده میرسه خونه . خسته و مونده یعنی اینکه کلی خرید کرده بعد بچش یه سره گریه میکرده و میخواسته بره بیرون و خلاصه داستانی داشته .  میرسه خونه و دست به کار میشه . مایع ماکارونی درست میکنه . مایع کتلت رو هم همینطور . بعد با این تارت ها  شیرینی درست میکنه . ژله نیمرو درست میکنه . سالاد رو آماده میکنه . سسش رو . کتلتا رو سرخ میکنه . پسرک رو که یه سره بهش آویزنه رو رو به راه میکنه . سبزی خوردن و میشوره و ردیفش میکنه . میوه ها رو هم میشوره و میچینه تو ظرف . قندونا پر میشه . خربزه قاچ میشه . ماکارونی آبکش و دم میشه . نونا بریده میشه . آشپزخونه چند باری دستمال کشیده میشه . گاز هم تمیز میشه . ظرفای باقیمونده شسته میشه  چای آماده میشه و در حالی که ساعت ۷.۳۰ دقیقه است زنه پسرکش رو میفرسته که اون یکی رو از خواب بیدار کنه و خودش هم میپره تو حموم . یکم که به خودش میرسه میبینه که هشت شده و مهمونا سر رسیدن .

به نظرتون اینا قسمت خسته کنندش بود ؟؟؟؟ خیر . الان از قسمت خسته کنندش براتون تعریف میکنم .

آقای مهمون کوکو سبزی میل داشتن و به جز سالاد لب به هیچچچچچچچچچچچچچچچچچ کدوم از غذاها نزدن . نه کتلت ها و نه ماکارونی که تعریف نباشه زنه خیلی عالی درستش کرده بود . بقیه مهمونا خوردن و خوب بود اما آقای مهمون نه . یه دونه چایی خورد . یه دونه خربزه . یه دونه شیرینی و مقداری سالاد این همه هم خرج رو دست ما .

اگه اختیار با خودم بود یه زرشک پلو با گوشت و یه سوپ شیر درست میکردم که دردسرش کمتر هم هست . اما ۲۰ تا دونه کتلت رو سرخ کردن و آماده کردن بقیه چیزا اونم تو این وقت کم انرژی زیادی رو ازم گرفت و آخرش هم بیشتر .

تازه آخرش جالب بود . اون یکی با عصبانیت برگشته میگه دیدی بهت گفتم کوکو سبزی درست کن . دیدی لب نزد . سر سفره هم یه سره گفت من بهش گفتم که کوکو سبزی درست کنه اما نکرد .

پ . ن ۱ : من کوکو سبزی در مقدار زیاد نمیتونم درست کنم . کلا خوب در نمیاد . مزش نه . قیافش . می پکه اساسی .

پ . ن ۲ : واقعا به اینجور مهمونا چی میشه گفت ؟ مطمئنم که میره و پشت سرمم یه عالمه حرف میزنه .

پ . ن ۳ : اصلا همه مشکلات از اون یکیه که واسه زنش ارزش قائل نیست .

پ . ن ۴ : فکر میکردم اینجور مهمونا فقط تو بفرمایید شام وجود دارن . فکر میکردم واقعی نیستن ولی واقعی واقعی ان

پ . ن ۵ : حتی یه امتحان هم نکرد ببینه خوبه یا نه .

چهارصد و هفتاد و یکم : من چیکارم

روز چهارشنبه با یکی از دوستامون تصمیم گرفتیم بریم پارک آب و آتش . بیشتر به هوای بچه ها . به خاطر آب بازی که داره . مجهز هم رفتیم . با دو دست لباس کامل . برای افطار هم پیراشکی و سالاد من و دوستمم کتلت درست کرده بود . بسیار بهمون خوش گذشت . هم بازارچه صنایع دستی داشت هم جشن رمضان با حضور مجری معروف آقای ضیا . یه مقداری از جشن و دیدیم و یه دوری زدیم و یه کم با بچه ها آب بازی کردیم و در کل خوب بود . راستش من زیاد از پیک نیک خوشم نمیاد . اما این یکی بد نبود .

امشب هم مهمون دارم تا ساعت ۵ هم نمیرسم خونه . واسه افطار هم میان . ببینین من دیگه کیم .  

واقعیتش اینه که این مهمونا رو اصلا دلم نمیخواست . دو تا خانواده بودن . یکیشون رو چرا ولی اون یکی رو نه . کلی هم از جنتلمن خواهش کردم دلیل اوردم که نکن . به این دلیل به اون دلیل حق بامنه . قبول هم داشت اما گفت اونا بزرگترن . ما نباید عین اونا باشیم . ما شعورمون رو میرسونیم . البته اینکه جنتلمن اینقدر منطقی شده بود به خاطر اینه که فامیل خودشن وگرنه من که کاره ای نیستم .

 

چهارصد و هفتادم : از همه جا

۱ . زیر دست آرایشگر مورد علاقم چشمامو میبندم و به قسمتهای خوب زندگی فکر میکنم . دلم میخواد کارش تموم نشه اما متاسفانه فوق العاده به کارش وارد و البته فرز ه و تموم میشه . بعدشم شاگردش میاد برام یه براشینگ شیک میکنه و با دلی شاد از سی تومنی که دادم میام بیرون .

۲ . بعضی وقتا آدمایی سر راهت قرار میگیرن که میتونن حس حسادتت رو بر انگیخته کنن . صادقانه بگم از دیدن زن و شوهری از اقواممون حسابی حسادت کردم . واقعیتش رو بخواین از این حالت خودم بیزارم . دوست دارم آدم خوبی باشم . اما اون ته ته ته دلم حسادت رو لمس میکنم .

۳ . یه همکار جدید اومده اینجا نشسته که فوق العاده خوش صحبته . حرف زدن باهاش مثل حرف زدن با یه دوست قدیمی و صمیمی میمونه . یه انرژی مثبتی داره که حال خوبی بهم میده . همیشه مامانم میگه " هیچ وقت یه بد نمیره با جاش یه خوب بیاد " اما اینبار این بده  رفته و به جاش این خوبه اومده

 ۴ . بعد از چند سالی بخور و بخواب امروز روزم . سحری هم یه ساندویچ الویه و شیر و چایی خوردم و بعدشم تخت خوابیدم . پیش به سوی لاغری . یعنی میشه ؟؟؟؟؟؟؟

 

قسمت آخر داستانی رو که براتون تعریف کردن .

من شرمنده اونایی ام که نمیشناسمشون . به هیچ وجه نمیتونم رمز رو واسه اونایی که ایمیل میدن بفرستم و همینطور آقایون این موضوع بشدت زنانه است

ادامه نوشته

چهارصد و شصت و نهم : شرمندگی

بابت پست دیروزم یکم شرمندم . از خودم . من به هیچ وجه آدم خسیسی نیستم . حتی یه مقدار زیادی از غذای همون روز رو هم دادم یکی از دوستامون برد برای ناهار فرداش . اما دیروز واقعا خسته بودم . تمام تنم درد داشت و امروز که یکم بهترم با خودم گفتم که از خودت خجالت نکشیدی ؟ چند تا سیخ کباب که دیگه پست نداره . شام هم حاضری خوردیم  . از ساعت ۷ هم که رسیدم خونه به نظافت گذشت خونه ای رو که مثل بمب ترکیده بود رو رو به راه کردیم و کلی لذتش رو بردیم . خودم که کلی کیف کردم . خدارو شکر که کبابا رو خوردن تا مجبور نباشم غذای مونده بدم شوهر و بچم . (آیکون عذاب وجدان گرفته از پست دیروزی) یه عالمه قابلمه و ظرف نشسته انتظارم رو میکشید که به دادشون رسیدم . حالا دیگه خونه شد همون خونه خودم و منم شدم  همون آدم سابق که خستگی این چند روزه کمی از تنش در رفته و حالش بهتره .

قسمت آخر پست رمزی رو هم فردا مینویسم

چهارصد و شصت و هشت : کباب

دیشب رو هم دوباره دعوت بودیم . عمه خانوم اصرار داشت که مهمونی بگیره اما قبل از ماه رمضون . چون من مهمون داشتم مهمونی به خاطر من افتاد شنبه . لازم نیست بگم چقدر کسل و خسته بودم . پسرک هم مشغول شلوغ بازی و اذیت کردن بود و چند باری خستگیمو با داد زدن سر اون خالی کردم . ساعت ۱۰.۵ هنوز نشسته بودن و قصد شام دادن نداشتم . واقعا دیگه کلافه کننده شده بود . آخرین باری که یه تشر به پسرک زدم عممم گفت انگار حوصله بچه نداری ؟ منم فوری گفتم آخه خیلی خستم و دلم میخواد عین بچه های خوب کنارم بشینه انقدر اذیت نکنه که همین حرف باعث شد برن شام بیارن . شام و که خوردیم یازده و نیم بود . یعنی نمیدونم اینا اگه به خاطر من نبود پس کی میخواستن شام بدن ؟

با همه خستگی رفتم بخوابم که تو رختخواب با خودم فکر کردم که فردا عصری که رسیدم شام دارم و فقط یه نظافت میکنم و بقیش رو فقط و فقط استراحت شاید یکم از این حالت کسالت وحشتناک بیام بیرون . شامی که مد نظرم بود هم روز جمعه ظهر مهمون داشتم و ناهار زرشک پلو با مرغ و کباب بیرون و دلمه داشتم . از اون روز ۵ تا کباب اضافه اومده بود که گذاشته بودم تو یخچال . یعنی تو جا میوه ای . یه جوری استتار بود .

مهمونای من دیروز صبح رفتن . یعنی بعد از ما . قرار شد که فقط درو به هم بزنن و برن . یعنی صبونه رو خودشون بخورن . منم یکیشون رو صدا کردم همه وسائل صبونه رو گذاشتم دم دست و از جای خامه و تخم مرغ و مربا و کره و پنیر و نشونشون دادم . اما دیروز عصر که سرسری یه نگاهی به یخچال انداختم حدس زدم که انگار چیزی نخوردن . همه چیز دست نخورده باقی مونده بود . فقط نون خورده بودن . نونایی که تو سفره مونده بود .

امروز صبح با خستگی بیشتری از خواب بیدار شدم . اصلا من موقع هایی که خواب میبینم انگار اصلا نخوابیدم . این چند شبه هم روح سرگردانی دارم . به همه جا سرزده و منو بدجور خسته کرده . اینه که نه شبای خوبی رو میگذرونم و نه روزای خوبی رو . فقط  به شام فکر میکردم و خوشحال بودم که شام دارم . رفتم سر یخچال چون یادم افتاد که ظرفی رو که توش کباب گذاشته بودم درش بسته نیست . سر صبحی رفتم سر یخچال که ....

حدسش کاملا  ساده است . مهمونای دیروز به جای صبونه کباب خورده بودن . شاید اگه در شرایط دیگه ای بودم مهم نبود . حتی خوشحال هم میشدم که غذای مونده منو خوردن . اما دود از کله ام بلند شد . نه دود از گوشام . از عصبانیت . واقعا که بی ملاحظگی هم حدی داره . حتی چایی رو که براشون دم کرده بودن هم نخوردن . فقط ناشتا کباب میل داشتن .

چهارصد و شصت و هفتم : کسالت

مهمونامون رفتن . جاشون قطعا خالیه . تا چند روزی هر روز و هر جا جاشون رو خالی میکنم . این عادت منه . چند روزی با هم اینور و اونور رفتیم و خوب بود . برای من که خوب بود . امیدوارم به اونا هم خوش گذشته باشه . 

اما خب یه عالمه خستگی و بی خوابی و کم خوابی هم برام به همراه داشته که باعث شده الان به شدت کسل و بی حوصله باشم . دلم میخواد یه قرص دیازپام ده بندازم بالا و هوووووووووووووووووووووم . خواب . اما خب . یه عالمه کار و مسئولیت و وظیفه و اینا هست که نمیزاره .

سرحال که شدم مینویسم راجع به پستای قبلی .  

ادامه نوشته

با همون رمز قدیمی . هر کی رمز نداره بگه که در خدمتشم .

ادامه نوشته

 با همون رمز قدیمی

نانا جونم . من کجا باید برات رمز رو ارسال کنم مادر . همه نظراتت بسته شده که

ادامه نوشته

چهارصد و شصت و ششم :

یه پست باحال از اونا خودم دوستش دارم و یه کم توش غیبت و جز جیگر گرفتن از فامیل شوهر بود  نوشته بودم بی جهت سیستم  پرید و اونم پرید و همه چی از ذهن منم پرید و رفت . حالا هرچی میام بنویسم جواب نمیده .  اصلا اون یه فاز دیگه داشت که الان توش نیستم .  قفل قفل کردم .

مامان و بابام از سفر اومدن و خدا رو شکری خیلی بهشون خوش گذشته بود . قدیما شنبه ها که پسرک رو میبردم اونجا چون دوروز با خودم بود جدایی براش سخت بود و همیشه با سختی اونجا میموند و کلی پشت سرم گریه میکرد . حالا شنبه ها راحت شدم . چون دوروزه که اونا رو ندیده و دلش براشون تنگ شده و اونجا بهتر میمونه . هر روز صبح به صبح هم منو میبره سوپری روبروی خونه مامانم اینا و یه استمارتیز باج میگیره و میزاره که برم . بدون استثنا . هیچی دیگه هم نمیخواد . فقط اسمارتیز . بعدشم نمیخورتش .

آخر هفته هم مهمون دارم . همون دوستای شیرازیمون که عید خونشون بودیم میان خونه ما چند تا دوستای دیگه هم هستن که امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشیم .  

داستان های عمو پورنگ هم با شدت و حدت (درسته ؟) فراوان دنبال میشه و پسرک نکات آموزنده ای از داخلش بیرون میاره که به عقل جن هم نمیرسه .  ولی خب چاره چیه . دوست داره بچه . ماهم که حرف گوش کن .

دیگه دیگه بگم که . خبری نیست فعلا .

چهارصد و شصت و پنجم : شعر یادت نره

میگم واقعا حیف نیست استعدادی مثل من داره از دست میره ؟  جدا فکر میکنم اگه تو مسابقه شعر یادت نره شرکت میکردم اگه صد هزار دلار رو نمیبردم اما پنجاتا رو شاخش بود . یعنی به همه جای خالی ها جواب درست میدم . تازه من تمرین ندارم . اگه قرار بود تو این مسابقه شرکت کنم حتما یه کم بیشتر تمرین میکردم . حیف شد واقعا

چهار صد و شصت و چهارم : خنگ

امروز مامانم و بابام  دارن میرن شمال و من واقعا براشون خوشحالم . واسه اینکه کمتر پیش میاد بابام برنامه سفر جور کنه این سفر که یه توفیق اجباری شده واسشون . بیشترشم واسه مامانم . خیلی دلم میخواست که یه جوری بشه که ما ببریمشون سفر اما از اونجایی که داماد و مادر زن دشمنی دیرینه ای با هم دارن ترجیح میدادم که همه چی در صلح و صفا باقی بمونه و بی خودی سفر و نه به خودم و نه به اونا زهر نکنم . اما این یکی فرق داره . حالا مامانم اصرار داره که ماهم بریم اونجا پیششون . خب میدونم که با من بیشتر بهشون خوش خواهد گذشت  اما راستش هم اینکه سه هفته پیش خودمون شمال بودیم و  هم هفته پیش جنتلمن مجردی رفته بود اینه که نه دیگه میطلبه نه حسش رو دارم نه حوصلش رو . دلم میخواد این چند روزه رو فقط و فقط بخوابم .

دیروز رو مرخصی بودم با داداشم قرار بود بریم جایی . در آخرین لحظات زنگ زد که ۵ دقیقه دیگه اونجام . حالا نه من حاضر بودم نه پسرک . در عرض ۵ دقیقه حاضر شدم . امممممممممممممما یادم رفت زیر قابلمه آبگوشتی رو که واسه پسرک بار گذاشته بودم خاموش کنم . کولر رو هم همینطور . تو راه برگشت تازه یادم افتاد . واسه خودم برنامه داشتم که بابت لطفی که برادرم بهم کرده بود بریم دنبال مامانم و ناهار مهمونشون کنم . اما نشد و یه راست رفتیم خونه ای رو که بوی سوختگی از پشت در میومد به دادش برسیم . شانس اوردم که خیلی دود تو خونه راه نیوفتاده بود وگرنه از صدای آژیر همسایه ها سرسام میشدن حتما . یه وقتا جنتلمن بهم میگه خدا چرا انقدر تورو خنگ آفریده بهم بر میخورد . خب حق داره بنده خدا

چهارصد و شصت و سوم : عیدتون مبارک

صفحه وبلاگ رو باز کردم که یه چیزی بنویسم توش . زورکی . یعنی یه چیزی عین یه کرم افتاده بود تو مخم و هی گفت که آپ کن . آپ کن . آپ میکنم .

۱. هرسال عین امشب امشب قمری منظورمه با جنتلمن رسم داریم راه بیوفتیم تو خیابون به خیابون گردی . شربت و شیرینی و چایی و بستنی میخوریم و سیر میشیم بر میگردیم خونه . عین این نخورده ها . ولی یه کیفی برام داره . دیدن این همه آدم که با جون و دل نذراشون رو بهت تعارف میکنن و تازه کلی هم خوشحال میشن که تو هم با کمال میل برمیداری و میخوری  بهم انرژی میده . انرژی مثبتی که تو هواست که میتونه آرزو ها وخواسته های تورو هم برآورده کنه . مثل هر سال . ایشاللللللللللللللللله

۲ . عصرا که میرسم خونه دیگه پسرک رو نمیبندم . تند تند میبرمش که جیش کنه . اونم هم تو دستشویی جیش میکنه هم تو شلوارش . دیشب باباش دعواش کرد که چرا تو شلوارت جیش کردی ؟ یه ذره نگاش کرد و گفت : آخه میدونی بابا . امرووووووووووووووووز . اصلا بیا یه چیزی در گوشت بگم . امروز من خونه پ ... ( مامان من ) اسمارتیز خوردم و کلا حواس باباش رو پرت کرد .

۳ . رنگ در کابینتام رو دوست ندارم . یه تصمیماتی راجع به کابینتا گرفتیم . در کنارش میخوام اگه بشه فقط در کابینتا رو عوض کنم . کسی قیمت داره . خیلی گرون در میاد ؟ اگه اطلاعاتی دارید میشه بهم بگید .

اینم آپ امروزم . عیدتون مبارک . خوش بگذره به همتون . امیدوارم همتون به آرزوهای قشنگتون برسید و در کنار خونواده هاتون شاد باشید .

چهارصد و شصت و دوم : بدون شرح

این وبلاگ رو یه سری بزنید .