چهار صدو هفتاد و ششم : سفر
بعد از ظهره و دارم بر میگردم . تو یه مسیر خلوت سلانه سلانه تو سایه راه میرم و فکر میکنم : میتونم این پولو بدم و کابینتا رو عوض کنم . اونجوری که میخوام . با یه میز و صندلی که قبلا تو یافت آباد دیدم . یا نه پرده هامو . اون قسمت اضافه و چوب پرده شیک . تازه یه مقداریش هم میمونه . پسرک رو هم تنها نمیزارم . حرفای مامانمم بد جوری رو مخمه . سنگدل . حالا واجبه بری مسافرت . اصلا لازم نکرده بری مسافرت . چه خبره . اون دوستت بچش عاصیش کرده میخواد شماهارم ببره . میگم قول دادم . میگه داده باش . فکرشم از سرت بیرون کن . انگار نه انگار که داره با یه زن سی و خورده ای ساله خیر سرش تحصیل کرده ی شوهر دار و مستقل حرف میزنه که دیگه اختیارش دست خودشه . این جور حرف زدن باهاش درست نیست .
اما نه . این پول مال خودمه . درسته که توی ۴ روز به باد میره و دودی هم ازش باقی نمیمونه اما من به خرج کردنش نیاز دارم . اونم تنهایی . بعد از مدتها تنهایی . میدونم که پسرکم بهم نیاز داره . اما منم فقط به چند روز استراحت فقط چند روز نیاز دارم . چند روز فقط مال خودم بودن .
بعد از دوبار حرف زدن با مامانم با بدترین لحن ممکن (البته از طرف اون) تصمیم نهاییم رو بهش گفتم . گفتم که میخوام برم و کارامم کردم . خیلی خیلی هیجان دارم . برای اولین بار یه مسافرت تنهایی . یه عالمه سفرنامه خوندم و کلی نت برداشتم برای سفرم . یه سفر سه نفره همراه با دوتا از دوستام . مجردی . پسرک رو که همیشه میسپرم دست خدا اما بعد اون دست جنتلمن و یا علی از تو مدد و میرم که ۴ روزو تفریح کنم .
پ . ن : روز حرکت ۵ شنبه ۳ مرداد