صد و پنجاه و هشتم : کسی چی میدونه

هفته دیگه پسرک ۵ ماهش تموم میشه و فقط من یه ماه دیگه از مرخصیم باقی مونده . حس خوبی ندارم دلم میخواست که میتونستم پیش پسرکم بمونم و اونجوری که خودم دلم میخواست بزرگش کنم اما چاره ای نیست . باید رفت . شاید اینجوری پسرک هم شاد تره . شاید اصلا من نمیدونم اینجوری براش بهتره . کسی چی میدونه

صد و پنجاه و هفتم : پسرک عزیزم

پسرک این روزا کارای جدیدی میکنه . یکیشون رو که خیلی دوست دارم اینه که وقتی بغلش میکنم خودشو محکم میچسبونه بهم . دیگه مثل سابق مجبور نیستم به خودم فشارش بدم که نیوفته . خودش منو محکم میگیره . جالبیش اینجاست که فقط تو بغل من این کارو میکنه . وقتی بغل کس دیگه حتی باباشه این کارو نمیکنه . دمش گرم پسرک عزیزم

راستی امروز پسرک ۴ ماهش تموم شد رفت تو ۵ ماهگی

صد و پنجاه و ششم : واکسن 4 ماهگی پسرک

امروز یعنی همین نیم ساعت پیش واکسن پسرک رو زدیم . با جنتلمن هم دعوا کردیم . دیگه حوصله حساسیتهای مسخرش رو ندارم . منم به اندازه اون و حتی بیشتر دلم برای بچم شور میزنه ولی اون میخواد بگه که بهتره و فقط دستور صادر میکنه . تازه یه چیزی بهم گفت که خیلی دلم شیکست . به پسرک شیر دادم که یه ذره برگردوند باهاش قطره استامینوفن رو هم برگردوند . اونم بهم گفت که این گه رو بهش نده بخوره . به شیر من گفت گه . خیلی ازش ناراحتم . نامرد بی معرفت . باید شیر بهش نمیدادم تا میرفت هفته سه تا قوطی شیر خشک میخرید اونوقت قدر شیر با ارزش مادر رو میدونست .

صد و پنجاه و پنجم : روز زن نه روز مادر

دیروز روز زن بود . روز مادر . امسال اولین سالیه که یه مادر واقعی شدم . مامان یه پسرک دوست داشتنی. وقتی که مجریای  تلویزیون میگفتن که روز مادر به همه مادرا مبارک وقتی میگفتن که دست همه مادرا رو میبوسیم یه ذوقی میکردم که حد نداشت . یه لذتی بهم دست میداد که باور کردنی نبود . اما جنتلمن وقتی عصر اومد یه شاخه گل هم برام نخرید . هیچی . عیب نداره . منکه مادر اون نیستم . من مامان پسرک خودمم . میگه که من روز زن رو قبول ندارم ولی روز مادر مامان خودشو قبول داره . ولی همینجا میگم حتی اگه پسرک هم هیچی نخرید برام قول میدم ناراحت نشم . قول میدم  . همینکه اجازه داده مامانش باشم کافیه . همینکه مامانم مامان یه پسرک سالم کافیه خدارو شکر

صد و پنجاه و چهارم : وقتی

وقتی که جنتلمن خودش تصمیم میگیره که بریم بیرون رو دوست دارم

وقتی که هوا خوبه و مجبور نیستم دل نگران گرمی و سردی هوا و پوشوندن لباس مناسب برای پسرک باشم رو دوست دارم

وقتی که پسرک هم پسر خوبیه و نه گریه میکنه و نه رو مانتوی مشکی خوشگلم شیر برنمیگردونه رو دوست دارم

وقتی که جنتلمن سلیقه خریدمون رو میسپره به من و هرچی رو که انتخاب میکنم نمیگه نه رو دوست دارم

وقتی که جنتلمن مجبورت نمیکنه که یه جای مخصوص رو برای شام خوردن انتخاب کنی و خودمونو میسپره دست خیابون که اولین فست فود درست و حسابی شام بخوریم رو دوست دارم

بازم وقتی که پسرک موقع شام خوردن هم آقاست دوست دارم

اما وقتی که یه دفعه جنتلمن سر یه مورد بی مورد سرت یه داد الله اکبری میزنه رو دیگه دوست ندارم

همه دوست داشتن های بالا از دماغم در میاد

اماااااااااااااااااااااااااااااااااا ! وقتی پشت یه چراغ قرمز وحشتناک که به شدت جنتلمن ازش بیزاره و من خیلی برام مهم نیست میمونیم وقتی که جنتلمن به خاطر انتخاب مسیری که کرده هی خودشو سرزنش میکنه دلم خنک میشه .

این روزا جنتلمن خیلی عوض شده . یعنی خاصیت بچه دار شدنه که دیگه زن آدم از چشمش میوفته ؟؟؟؟