وقتی که جنتلمن خودش تصمیم میگیره که بریم بیرون رو دوست دارم
وقتی که هوا خوبه و مجبور نیستم دل نگران گرمی و سردی هوا و پوشوندن لباس مناسب برای پسرک باشم رو دوست دارم
وقتی که پسرک هم پسر خوبیه و نه گریه میکنه و نه رو مانتوی مشکی خوشگلم شیر برنمیگردونه رو دوست دارم
وقتی که جنتلمن سلیقه خریدمون رو میسپره به من و هرچی رو که انتخاب میکنم نمیگه نه رو دوست دارم
وقتی که جنتلمن مجبورت نمیکنه که یه جای مخصوص رو برای شام خوردن انتخاب کنی و خودمونو میسپره دست خیابون که اولین فست فود درست و حسابی شام بخوریم رو دوست دارم
بازم وقتی که پسرک موقع شام خوردن هم آقاست دوست دارم
اما وقتی که یه دفعه جنتلمن سر یه مورد بی مورد سرت یه داد الله اکبری میزنه رو دیگه دوست ندارم
همه دوست داشتن های بالا از دماغم در میاد
اماااااااااااااااااااااااااااااااااا ! وقتی پشت یه چراغ قرمز وحشتناک که به شدت جنتلمن ازش بیزاره و من خیلی برام مهم نیست میمونیم وقتی که جنتلمن به خاطر انتخاب مسیری که کرده هی خودشو سرزنش میکنه دلم خنک میشه .
این روزا جنتلمن خیلی عوض شده . یعنی خاصیت بچه دار شدنه که دیگه زن آدم از چشمش میوفته ؟؟؟؟