داستان زندگی خاله من دیروز به پایان رسید . وقتی بعد از ۴۰ سال در جوار مادرش به  خاک سپرده شد .

خاله من یه زن ۷۲ ساله بود . شاید شنیدنش باعث بشه تو دلتون بگید اینکه خیلی خوب بوده انقدر ناراحتی نداره . اما وقتی یه زن مهربون به معنای واقعی کلمه از بینتون بره شاید اینجوری فکر نکنید . زنی که یکی از غریبه ها که میشناختش میگفت باید صد سال دیگه بگذره تا یه همچین زنی دوباره به دنیا بیاد .

تشییع جنازه دیروز وقتی که پسرشم که سالها از غم فراقش در خارج از کشور گریه میکرد برگشت انجام شد . مادربزرگ مرحوم من ۴۰ سال پیش در سال ۵۲ فوت کرد . در قطعه ۵ بهشت زهرا به خاک سپرده شد . فکر کنم حدودا ۵۰ سالش بوده که بر اثر بیماری حادی از دنیارفته . رماتیسم شدید هم داشته که استخوناش هم متورم بود . مامان من علاقه خاصی به مادرش داشت . یه جورایی عاشقش بود . همیشه ازش تعریف میکنه دوستش داره و خیرات میکنه . یه بارم یادمه خوابی رو که راجع بهش دیده بودم اینجا نوشتم . بالطبع این علاقه در منم بوده و هست . منم گاهی براش خیرات میکنم سرخاکش میرم خلاصه که مادربزرگی رو که نزدیک به هفت سال قبل از به دنیا اومدن من مرده و هیچ وقت ندیدمش رو خیلی دوست دارم

دیروز اصرار داشتم که بریم و با اتوبوس از دم در خونه خالم برسیم به بهشت زهرا . اما ترافیک صبح شنبه باعث شد که منصرف بشیم و از دم در خونه خودمون رفتیم بهشت زهرا . اصرار دیگه ای هم داشتم این بود که بریم غسال خونه میخواستم حتما اونجا باشم و برای اولین بار شستن یه مرده رو ببینم . اصلا قصدمون رفتن به سر خاک نبود . اما قطعه ۵ درست سر راه غسالخونس . داشتیم که رد میشدیم پسر داییم رو دیدیم با داییام . پسرای متوفی باید رضایت میدادن که روی قبر مادرشون کسی دفن بشه . قبر کن مشغول بود . پسرداییم برامون دست تکون داد و جنتلمن هم نگه داشت . رفتیم و دیدیم که دارن قبر مادربزرگم رو میکنن . کندن خیلی طول کشید به اندازه یه قبر دو طبقه کندن . فکر کردم شاید استخونها پودر شدن که دیگه نمیرسن به چیزی . اما قبرکن گفت که قدیم اینجا بیابون بوده به خاطر همین خیلی عمیق دفن میکردن که سگ و گرگ نیان قبررو بکنن و مرده رو بخورن . انقدر کند که رسید به سنگ لحد . یه پارچه هم اونجا بود که قرار بود استخونای مرده رو بزارن توش . از پا شروع کردن سنگ لحد رو برداشتن .دونه دونه دونه . واااااااااای بچه ها نمیدونید چه  صحنه ای بود . اسکلت کامل و سالم یه آدم . فقط کمی سیاه بود . همین . همه استخونا . سر . پا . ستون فقرات . حتی زانوهای متورم از رماتیسم همونطور باقی مونده بود . انقدر سالم بود که گور کن استخوانها را توی کیسه نکرد . کمی خاک ریخت رویش و بعد دورباره سنگ لحد چید و خاله ام نه در جای مادرش که بالای سرش قرار گرفت . صحنه عجیبی بود . اینکه یکی از اجداد خودتو ببینی . اونم این  . مادر بزرگ .

در هر صورت مراسم انجام شد . به غسالخونه هم رسیدم . صحنه های دلخراشی برامون بود . اما این واقعیتیه که روزی سراغ ما هم خواهد اومد . داغ این خاله برای همه خیلی سخت بود . ممنونم از دلگرمیا و کامنتای تسلیتتون .

این پست یکشنبه نوشته شده