پانصد و بیست و هفتم : مرگ
دیشب برای اولین بار وارد آشپزخونه ای شدم که صاحبش خانومش مالکش تا چند ساعت قبل اونجا بود آخرین شیر زندگیش رو گرم کرده بود و هنوز ظرفش رو نشسته بود آخرین سیگاراش رو کنار پنجره آشپزخونه کشیده بود و فیلترش رو انداخته بود تو جاسیگاری آخرین چایی همسرش رو داده بود و لیوانای کثیفش اونجا بود و همه چی از نشونه های آخرین بودنش بود . هیچ نشونه ای از مردن نبود . حتی ظرف به درد بخور پنیر رو شسته بود تا بعدا استفاده کنه . همه چیز از نشونه های زندگی بود . یخچال فریزر همیشه پرش مثل همیشه پر بود از بسته های مواد غذایی مثل همیشه مرتب . هیچ خبری از مردن نبود . هیچ خبری از مرگ نبود . اما مرگ اومده بود . همه منتظر مردن همسرش بودن اما نمیدونم چرا . همه شوکه بودن . تا چند ساعت قبل سالم بوده . ناهار همسرش رو داده نمازش رو خونده بوده انگار . راه میوفته بره به سمت آشپز خونه که تو راه اتاق خواب تا آشپزخونه میوفته . همسرش که به خاطر داروهای خواب آوری که میخورده خواب بوده اما وقتی بیدار میشه و میبینه که زنش افتاده همسایه ها رو خبر میکنه اورژآنس زنگ میزنن و گواهی فوت رو تحویل میگیرن . کار تموم شده بود . ساعت ۷ شب که گواهی فوت صادر میشه نوشتن که هفت ساعت از زمان فوت میگذره . شاید احتمالا دقیق نبوده باشه اما حتما بیشتر از ۵ ساعت خاله من مرده رو زمین افتاده بوده .
نمیدونم چطوری جون داده سخت بوده یا نه اما خیلی مظلومانه رفت . مثل زندگیش که مظلومانه بود .
همه گریه میکردن . تا حتی بابای من . وارد خونه که شدم با جنازه پوشیده شده که مواجه شدم زار زدم . قبلش کرخت شده بودم . نمیتونستم گریه کنم . باورم نمیشد . اما وقتی وارد خونه شدم وقتی جنازه رو دیدم وقتی زار زدن های دختراش رو دیدم کنترلم از دستم خارج شد . کمکم کردن که بشینم . بهم آب قند دادن . اما بعد پاشدم . میخواستم همه چی خوب پیش بره . شمع روشن کردم . خرما چیدم . چایی گذاشتم . اما هنوزم باورم نمیشه . خیلی سخته . خاله مهربون و دست و دل بازم برای همیشه از این دنیا رفت .
برای شادی روحش اگه دوست داشتین یه صلوات یا یه فاتحه . منو شرمنده خودتون میکنید