پانصد و بیست و دوم : چرا ؟
دیروز رو کلا بهم ریخته بودم . گاهی اشک میریختم . گاهی غر میزدم . گاهی میرفتم تو خودم و گاهی هم حتی میخندیدم . در کل خوب نبودم . بر خلاف تمام تلقینات این چند مدت که به داشته هاتون نگاه کنید و به نداشته هاتون بی توجه باشید من فقط به نداشته هام فکر کردم و بابتشون غصه خوردم . خیلی هم غصه خوردم . خیلیش رو هم به رخ همسرم کشیدم . اونو هم حتی ناراحت کردم . البته شاید حق هم با من بود . اما خب پیمونه آدما گاهی خالی میشه و چاره ای نیست . همیشه این پیمونه توسط خودم پر میشه . همیشه این منم که به اون امید میدم . از خوبیهای زندگیمون میگم . میگم که راضی ام میگم که اونم راضی باشه . میگم ببین اینو داریم اونو داریم این چه خوبه اون چه عالیه . اما دیگه نشد . گاهی نمیشه به داشته ها دل خوش کرد . نمیشه فقط از خودت پایین تر رو ببینی دلت میخواد از خودت بالاتر رو هم ببینی . چرا مگه تو کمتر از اونایی ؟ چرا نباید رفاه و آسایش برای تو هم باشه ؟ چرا بی دغدغه زندگی کردن نباید مال تو باشه ؟ چرا باید بچمو تو این سرما بیدار کنم ؟ چرا نمیتونم بزارم بخوابه ؟ چرا وضعیت کاری من درست نمیشه ؟ چرا باید شبا انقدر خسته باشم که بی هوش بشم ؟ چرا نباید بتونم اونجوری که دلم میخواد خرج کنم ؟ چرا اصلا زندگی انقدر سخته ؟
خوب نیستم . این روزا از اون روزاست که دیگه هیچ چیز خوب رو به جز سلامتی نمیبینم . این روزا از اون روزاست که فشار زندگی روم زیاد شده . که دلم فقط یکم میخواد اونجوری که دوست دارم زندگی کنم . اما حیف که نمیشه