هشتادم : عزیز مادر

چند روز پیشا برات یه اسم انتخاب کردم .

جنتلمن که اومد خونه بهش گفتم : تو هرچی دوست داری اسم انتخاب کن من اسم خودمو صدا میکنم . گفت خب حالا اسمش رو چی گذاشتی . گفتم میخوام بهش بگم عزیز مادر . جنتلمن هم اینجوری شد Whoop De Doo. بعد دوباره فکر کردم گفتم نه نه عزیز مادر یه ذره دهاتیه . میگم امید مادر . دوباره جنتلمن

هفتاد و نهم : مادر کم عقل

آرشیو ماه مهر و که مرور میکنم می بینم این ماه خیلی کم پست جدید گذاشتم . چرا رو نمیدونم فقط خیلی روزا بود که دوست داشتم بنویسم اما مطلب جدید نداشتم .

دیروز که رفتم سونو گرافی یه لحظه صورت رو که نشون داد وااااااااااااای شروع کردم به قربون صدقه رفتنت . عزیز دلم . عاشقتم . قربونت اون ریختت برم . قربون اون صورتت برم . قشنگ مادرت . عزیز مادرت . بعد دیدم که دکتره یه لحظه یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و بعد کارش رو ادامه داد . هیچ توضیحی هم نداد . لابد با خودش گفته این زنه عقلش کمه . من هر چی هم بگم این نمیفهمه .

هفتاد و هشتم : گرگ بیابون

یعنی  اونی رو که گفته آدم گرگ بیابون بشه اما مادر نشه رو باید دهنش رو طلا گرفت . نه اینکه کسی مادر نشه ها نه . مادر بشه اما به نظر شما گرگ بیابون بهتر نیست ؟ شاید به اندازه  مادر عذاب نکشه . ایییییییییی یعنی که من مادرم . ای بابا . من که نفهمیدم چی شد . ولی فقط اینو فهمیدم که از امروز تا روزی که این جینگیل به دنیا بیاد و بزرگ بشه و آدم بشه و به قول قدیمیا آدم صالحی باشه این جون من هر روز میاد بالا میره پایین .

امروز هم از اون روزا بود . دیروز رفتم دکتر . اول رفتم رو ترازو و دیدم که به به ۳ کیلو اضافه وزن دارم و بعدشم تموم راه رو به این فکر کردم که مگه من چی خوردم چرا اینقدر چاق شدم و هزار و یک فکر هچل هفت دیگه . امروز هم رفتم سونو گرافی کردم . خدایا من چیکار کنم از دست این سونو گرافی ها . اومدم بیرون همش به این فکر میکنم که چرا دستش رو نشونم نداد چرا پاشو نشونم نداد چرا راجع به کلیه و معده و روده و وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای هزار تا چیز دیگه بهم هیچی نگفت . اصلا چرا اون موقع تو دهن من پلو بود این همه سوال ازش نپرسیدم . خب بابا من چیکار کنم که شما سونوگرافیستا روزی صد تا از این چیزا میبینید براتون عادیه . ای خدا . روانی شدم . الان یه مامان خانوم مو سیخ سیخی نشسته داره تایپ میکنه . پسرک هم که بازم پسرک بود داره لگد میندازه و عین خیالش نیست که مامانش چقدر دلش شورشو میزنه .

هفتاد و هفتم : و بازم مادربزرگ

رفتیم سر خاک مادر بزرگم .

یه دل سیر  راحت  به دور از هرگونه مزاحم گریه کردم . بهش گفتم که ببخشید که انقدر دوست داشتی من برم خونت و من کم رفتم بگم که چقدر از میون این همه نوه زیاد به یاد من بودی و حال منو می پرسیدی و من چقدر سهل انگار بودم . که مطمئنم تا موقعی که من نرسیده بودم خونت تو نرفتی . نرفتی تا من بیام و من طبق معمول دیر رسیدم اما همون موقع که رسیدم کنار خیابون تورو گذاشتن جلوی پای من . همونجا رو زمین . همونجا که من واستاده بودم و من مطمئنم که تو خودت اونجا رو زمین قرار گرفتی به خاطر من . فکر کن میون این همه آدم و جمعیت بدون هیچ زحمتی تو جلوی من بودی و من طبق معمول دیر رسیدم . دیر دیر . حالا هم اومدم تا برام دعا کنی . مثل همیشه که بهت میگفتم برام دعا کن و بعد فوری زیر لب چیزی میگفتی و بعد میگفتی دعا کردم قبول شدی و من مطمئن بودم که دعات مستجاب میشه . دعا کنی برای من و شوهرم و بچم . بهت بگم که وقتی بچم به دنیا اومد حتما تو هم بیای . بیای دیدن من و برام کادو بیاری که تو به کادو دادن چه پایبند بودی .

منم برای تو دعا میکنم و افسوس میخورم که چرا کم به دیدنت اومدم چرا انقدر سر به هوا بودم چقدر بابام گفت که مادر حالتو میپرسه و چقدر ازم خواهش میکرد که بیام دیدنت و من کم میرفتم . خدا بیامرزدت مادر . خدا تو مادربزرگ شوخ و بامزه منو رحمت کنه .

هفتاد و ششم : بوی یه غذای خوشمزه

دیروز تو کوچه که داشتم میرفتم از یه خونه ای بوی بادمجون سرخ شده  و  گوجه  و  گوشت چرخ کرده و  پیاز داغ   و  سیر داغ  میومد . مطمئنم که غذای خوشمزه ای بود ولی نمیدونم چی بود . ولی دلم خواست خیلی هم خواست

کاش انقدر رو داشتم که میرفتم و بهشون میگفتم میشه یه ذره از غذاتون به من بدید بخورم

هفتاد و پنجم : عزیز 600 گرمی

روزایی که کم تکون میخوری این دل من مچاله میشه  له میشه غصه میاد توش گرمش میشه نفسش میگیره خفه میشه بعد که یه تکون یه تکون کوچولو میخوری یه دفعه باز میشه

چه جایی تو دلم باز کردی عزیز ۶۰۰ گرمی

هفتاد و چهارم : بزرگ

به نسبت قبلا که شما نبودی بزرگ شدم هم خودم هم قلبم هم روحم و  ....... شیکمم هم

هفتاد و سوم : تعیین اسم

وقتی میرم وبلاگهای بقیه رو میخونم که باردارن یا دوران بارداریشون رو میخونم و میبنم که برای بچه هفته ۱۲ ای شون اسم انتخاب کردن از خودم شرمنده میشم که الان هفته ۲۴ هستم و برای اسم موندم . یه بنده خدایی میگفت نکنه که شما میخواهید بزارید اون روز آخر بگید گفتم والله ما شنیده بودیم جنسیت رو میزارن تا روز آخر به کسی نمیگن نه اسم رو .

 خب یعنی  چی که ما هنوز نتونستیم برای تو اسم انتخاب کنیم .

هفتاد و دوم : متاسفم

دیروز من و جنتلمن تصمیم گرفتیم بریم خیابون بهار برای خرید . با ذوق و شوق حاضر شدیم و راه افتادیم ولی تو راه پشت یه چراغ قرمز یه مادر و بچه رو دیدم که باعث شد حالم از خودم بهم بخوره . از این همه فکر و خیال از این همه وسواس از این همه احساسای مسخره ای که دارم که اون زن هم تا چند وقت پیش باردار بوده ولی مطمئنم انقدر فقیر بوده که فکر نکرده که از کجا براش لباس بخره از کجا براش سیسمونی بگیره از کجا براش تخت و کمد بخره چقدر در روز کلسیم مصرف کنه  چقدر گوشت بخوره اصلا حتی میدونه هورموناش چیه که بدونه شاید روزی که ناراحته اختلال هورمونی داشته باشه اصلا به این فکر کرده که کجا کدوم بیمارستان باید زایمان کنه به این فکر کرده که موقعی که میان دیدنش چی باید بپوشه تحقیق کنه که کدوم مارک پنپرز بهتره فکر کرده که عید که میشه بچه چند ماهه است و باید چی تنش کنه فکر کرده که مولتی ویتامین روزی چند تا بخوره . ولی بازم میمونم تو کار خدا که هم خودشون و هم بچه هاشون قوی سالمند با بچه های آدمای نازنازی مثل ما هیچ فرقی نمیکنند که حتی بهترم هستند هرگز فکر نکردند که چی بخورند بچه خوشگل و باهوش بشه ولی بچه های خوشگل و باهوشی دارند ولی بازم چقدر من بدم چقدر آدم بدی ام که این همه فقر و بدبختی دور و برمه و من در کمال خونسردی به خواسته های خودم فکر میکنم چقدر متاسفم برای اینکه در کشورم این همه فقیر و بدبخت وجود داره چقدر متاسفم شدم از همه بیشتر برای خودم . خدایا منو ببخش . خدایا اینا بنده های تو ان خودت به دادشون برس . خدایا من نمیدونم چی بگم ولی خودت میدونی که تو این دل آشفته من چه خبره . خدایا به داد همه برس آخرشم بازم به داد من برس .

هفتاد و یکم : لحظه شماری

دارم برای اومدنت لحظه شماری میکنم . به حساب خودم کمتر از ۴ ماه مونده . به حساب خدا رو نمیدونم . هرگز فکر نمیکردم بزرگ شدن تو توی شکمم انقدر برام لذت بخش باشه . نمیدونی که تکون خوردنات چه لذتی برام ایجاد میکنه .

هفتادم : لگد ناجور

تازگیها اگه دستم یا کیفم یا حتی پتو رو شکمم قرار بگیره فوری با چنان لگدی نسبت به شی مورد نظر واکنش نشون میدی که جرات نمیکنم هیچ چیز حتی یه لحظه رو دلم قرار بدم .

بد جور واسه خودت ابراز وجود میکنی جیگر طلا

شصت و نهم : لباس

لباسات رسید . نمیدونی واسه این چند تا لباس فسقلی چقدر حرف زدم چقدر قربون صدقه رفتم چقدر لذت بردم . از پریروز که لباسارو دیدم فکر میکنم واسه خودت شخصیت جدا گانه پیدا کردی

خدا خیلی خیلی شکرت .

پ . ن : پول داده بودم از آلمان برات لباس بیارن . منظورم اونا بودن که رسید

شصت و هشتم : شب به یاد ماندنی

دیشب نصف شب بیدار شدم رفتم دستشویی . بعد که اومدم بخوابم انگار بینیم کیپ شده بود . جنتلمن هم در کمال نا جوانمردی گفت که روتو بکن اونور بخواب  اعصابمو خرد کردی . تو هم مرتب مشت و لگد نثارم میکردی نصف شبی .

خلاصه شما پدر و پسر شب به یاد ماندنی رو برایم رقم زدید .

شصت و هفتم : روزانه

چهارشنبه : بعد از اداره مطب دکتر نشون دادن آزمایشها و بعدشم دودلی در اینکه شاید بچه پسر نباشه

پنجشنبه : از صبح خونه مامانم تا شب . شب هم مهمون داداش پیتزا

جمعه : خونه مادر بزرگ جنتلمن و گذر ساعت برای روز شنبه

دو سه روز لذت بخش . خدایا ازت ممنونم