هفتاد و هفتم : و بازم مادربزرگ
یه دل سیر راحت به دور از هرگونه مزاحم گریه کردم . بهش گفتم که ببخشید که انقدر دوست داشتی من برم خونت و من کم رفتم بگم که چقدر از میون این همه نوه زیاد به یاد من بودی و حال منو می پرسیدی و من چقدر سهل انگار بودم . که مطمئنم تا موقعی که من نرسیده بودم خونت تو نرفتی . نرفتی تا من بیام و من طبق معمول دیر رسیدم اما همون موقع که رسیدم کنار خیابون تورو گذاشتن جلوی پای من . همونجا رو زمین . همونجا که من واستاده بودم و من مطمئنم که تو خودت اونجا رو زمین قرار گرفتی به خاطر من . فکر کن میون این همه آدم و جمعیت بدون هیچ زحمتی تو جلوی من بودی و من طبق معمول دیر رسیدم . دیر دیر . حالا هم اومدم تا برام دعا کنی . مثل همیشه که بهت میگفتم برام دعا کن و بعد فوری زیر لب چیزی میگفتی و بعد میگفتی دعا کردم قبول شدی و من مطمئن بودم که دعات مستجاب میشه . دعا کنی برای من و شوهرم و بچم . بهت بگم که وقتی بچم به دنیا اومد حتما تو هم بیای . بیای دیدن من و برام کادو بیاری که تو به کادو دادن چه پایبند بودی .
منم برای تو دعا میکنم و افسوس میخورم که چرا کم به دیدنت اومدم چرا انقدر سر به هوا بودم چقدر بابام گفت که مادر حالتو میپرسه و چقدر ازم خواهش میکرد که بیام دیدنت و من کم میرفتم . خدا بیامرزدت مادر . خدا تو مادربزرگ شوخ و بامزه منو رحمت کنه .