پانصد و هفدهم : تلنگر
یه وقتایی خیلی خسته میشم . از همه چی . بیشتر فیزیکی . یعنی جسمی . یعنی وقتی جسمم خیلی خیلی خسته میشه دلم میخواد که تو اون موقعیت نباشم . چند شب پیشا هم از اون شبا بود . میتونستم ایستاده بخوابم . اما نمیشد . خیلی خیلی خسته بودم . بالاخره که خوابیدم خواب دیدم که رفتم خونه یکی از همکارام . اون با شوهر و بچه هاش بود . منم مهمون خونشون . شب هم حتی اونجا پیششون خوابیدم . بعد تو خواب همکارم همش به بچه هاش و شوهرش میرسید . مواظب غذا و رسیدگی هاشون بود . اونوقت همونجا تو خواب فکر کردم که چرا من یه زندگی ندارم . منم میخوام با همه سختی هاش با همه دغدغه هاش . از خواب پریدم . رفته بودم تو تخت پسرک کنارش تا خوابش ببره که خودمم خوابم برده بود . پسرک کنارم بود . با نفسای منظم . از اون ورم صدای موس جنتلمن رو میشنیدم . همه چی سرجاش بود . این خواب فقط یه تلنگر بود که نا شکر نباشم . مطمئنم
میخوام برم برای جنتلمن یه عطر بخرم . بی مناسبت . همینطوری . عطر خودش رو . عطر همیشگی که تموم شده .