سیصد و شصت و هفت : کوفته برنجی
یکی از شرکت کنندگان بفرمایید شام چند شب پیش به عنوان غذای اصلی کوفته برنجی درست کرده بود . اگه بدونید چه آبی از لب و لوچه ما راه افتاد . یادم افتاد که مدتهاستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت که کوفته نخورم . یادم افتاد که اصلا عرضه ( درست نوشتم ) کوفته درست کردن ندارم . یادم افتاد که هیچکی مثل مامان خودم کوفته درست نمیکنه . لذیذ . خوشمزه . سفت . با آلوی خوشمزه وسطش . کم مونده بود دیگه گریه کنم . مخصوصا وقتی مهمونا هم گفتن که خیلی خوب و خوشمزه بوده . مخصوصا وقتی که طغرل هم عین من شده بود و حرفای دل منو تکرار میکرد .
هیچی . خانومی که شما باشی گذشت . تا دیروز صبح که کامیارو گذاشتم و ظرف غذامو برداشتم . معمولا نگا میکنم ببینم چی توشه تا اگه احیانا آب دار باشه بزارم تو یه پلاستیک دیگه . دیروز پسرک پشت سرم گریه کرد و منم ظرف غذا رو برداشتم و در رفتم .
صبح تو اداره طبق معمول با مامانم گپ میزدم که براش تعریف کردم جریان بفرمایید شام رو . گفتم راستی وقت کردی یه کوفته بپز بزنیم بر بدن و اونم گفت که باشه .
سر ناهار ظرف غذامو اوردم گذاشتم جلوم . درش رو باز کردم . چی دیدم ؟ ب ئه . به قول پسرک . سه تا کوفته چاقالو . خیلی دوست داشتم اون لحظه قیافه خودمو تو آیینه میدیدم . مطمئنا چشما از حدقه در اومده بود . دهنم باز مونده بود و لبام هم داشت میخندید . بند بند وجودم پر از ذوق و شوق بود . حتما میدونید که من چقدرررررررررررررررررررررر شیکمو ام . به طرف ظرف غذام حمله کردم . هر سه کوفته قلمبه رو با ولع هرچه تمام تر خوردم و حسرت کشیدم که ای خدا چرا بیشتر نبود .
پ . ن ۱ : من شرمنده دوستای باردارمم . ولی اگه این خاطره دلچسب و براتون تعریف نمیکردم تو دنیا یه چیزی به خودم بدهکار میشدم .
پ . ن ۲ : قطعا اگه مامانم لو میداد که تو ظرف ناهارم چیه این پست شاید گذاشته نمیشد .
پ . ن ۳ : خدا همه مامانارو نگه داره واسه بچه هاشون