صد و بیست و دوم : محمود دولت آبادی
دو سه هفته پیش یه بعد از ظهر پنجشنبه تصمیم گرفتیم بریم بیرون شام بخوریم . همینطور که داشتیم خیابون موازی پاسداران رو که اسمش رو یادم نیست میرفتیم بالا یه دفه تو یه جای نچندان خلوت چشم جنتلمن به آقای محمود دولت آبادی نویسنده رمان زیبای کلیدر افتاد . منکه صد سال دیگه هم میدیدمش نمیشناختمش ولی اون فوری شناخت و به من معرفیش کرد و بعدشم رفت کنارش نگه داشت و گفت سلام استاد خسته نباشید اجازه بدید در خدمتتون باشیم جایی میرید برسونیمتون اونم فوری گفت که تا ته این خیابون میره و سوار شد . حتی تصور اینکه یه همچین آدم بزرگی سوار ماشینمون شده برام غیر قابل باور بود چه برسه به اینکه همونجا و همون لحظه پشت سرت نشسته باشه . یه مقدار عصبانی بود . از خیابونهایی که هر لحظه اسمش عوض میشه از اینکه مردم چرا اشتباهی آدرس میدن و از اینکه خانومش چند تا خیابون اونورتر توی سرما منتظر اونه که برسه به ماشینش و برگرده که سوارش کنه . کنار یه بیوک قدیمی درخواست کرد که به ایستیم . بعدشم تشکر کرد و رفت . داشت که پیاده میشد جنتلمن بهش گفت که استاد من و خانومم کتاب کلیدر شما رو خوندیم . اونم فوری گفت خسته نباشید .
وای ازخنده داشتم منفجر میشدم . البته که خوندن اون کتاب ۱۰ جلدی واقعا هم که خسته نباشید داره .
نمیخوام دوباره تکرار مکرراتی رو کنم که خیلیا دردشو دارن که چرا کسی نویسنده ای به این بزرگی رو نمیشناسه چرا باید یه همچین ماشین قدیمی سوار شه چرا چرا چرا . ولی فقط ته دلم یه عالمه آرزوی بزرگ و دوست داشتنی کردم .